تبليغاتX
بازجُست

بازجُست

چون بازجُستی نبود کار و حال او [حسنک] را انتقام‌ها و تشفی‌ها رفت(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 177)

فقط چند تجربه جدید

وقتی به هر دری بزنی و بسته باشه چیکار میکنی؟ من هیچ کار خاصی نکردم و فقط به درهای بعدی فکر کردم. این کاریه که مدت هاست بهش مشغولم در حالی که دیگه واقعا فرصتی برای آزمون و خطا وجود نداره.

ماییم و تُنگ قدیمی با سایه هایی صمیمی

خرچنگ های خمیده بر چکه آبی که داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 19:2  توسط ميثم اماني  | 

غزل جدید

در این روزهایی که فشار کاری بیشتر از همیشه است، فرصت برای هرچیزی داشتم غیر از شعر. اما مگر می شود به شعر فرصت داد یا نداد! و این شد که می خوانید در زیر همین سطور... توضیح اینکه هنوز نواقصی دارد و فرصت بازبینی و باز خوانی نداشتم. و البته باز توضیح اینکه همین غزل را  به لطف مهدی عباسی عزیز در وبلاگ نفس نفس مي زنم لذيذ که فضای بسیار مناسبی است برای ادبیات و خواندن نقد و نظر دوستان هم می توانید بخوانید. البته چند تا از ابیات که ضعیفتر به نظر می رسید در اینجا حذف شده(یه بیت هم در آستانه ی حذفه!)

 

دلم گرفت، می­روم به ماه تکیه می­کنم

به ماه... نه نمی­شود، به «آه» تکیه می­کنم

به بغض خیس ابرهای تشنه، تن نمی­دهم

به نبض خشک ریسمان، به چاه تکیه می­کنم

کلافه­ام، کلاغ­ها مرا احاطه کرده­اند

به سیم­های خاردار راه تکیه می­کنم

در امتداد مرزهای خسته دور می­شوم

گاه راه می­روم، گاه تکیه می­کنم

سپید حرف می­زنم، سپید راه می­روم

سپید می نویسم و سیاه تکیه می کنم

به مست­ها، به دست­ها، به پوستین پرست­ها

اگر مجال هست بر گناه تکیه می­کنم

بگو که خواب نیستی، بگو سراب نیستی

نگو نگو که بر تو اشتباه تکیه می­کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:25  توسط ميثم اماني  | 

بدون شرح...

 

Charlie Chaplin:  All I need to make a comedy is a park, a policeman and a pretty girl.

My Autobiography (1964) ch. 10

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:38  توسط ميثم اماني  | 

نقل قول...

در واقع پراكسيس متضمن نوعي فهم عملي است كه در تعقل ناب خلاصه نمي‌شود و از نفس عمل جدايي ناپذير است (دیویدکوزنزهوي، 1385، ص:149).

گادامر به اين نكته اشاره مي‌كند كه براي ارسطو، بر خلاف متفكران معاصر، تفاوت ميان نظريه و پراكسيس همان تفاوت ميان تفكر بازانديشگون  (يا wissenschaft به مفهوم گسترده ي آن) و عملي ساختن اين تفكر –يعني تفاوتي ميان تفكر و چيزي ديگر- نبوده است، بلكه برعكس براي يونانيان اين تمايز بر خودِ تفكر و بويژه بر دو نوع متفاوت ازتفكر مبتني بوده است: از يك سو، فلسفه‌ي نظري (كه رياضيات يا مطالعه‌ي حقايق تغيير ناپذير آرمان غايي آن بود) و از سوي ديگر، فلسفه‌ي عملي يا مطالعه‌ي امور تغيير پذير. در نظر ارسطو پراكسيس بواقع نقطه‌ي مقابل تئوريا نيست، زيرا تئوريا خود شكلي از پراكسيس است . ارسطو اصطلاح پراكسيس را مشخصاً بر حسب مقام و منزلت شهروندان آزاد در پوليس مورد بحث قرار مي‌دهد، اما اين تنها معناي اصطلاح پراكسيس نيست، هرچند كه برجسته‌ترين معناي آن است (دیویدکوزنزهوي، 1385، ص:150).
اخلاق نيكوماخوسي: 1142 الف 24

 

حلقه‌ي انتقادي: ادبيات، تاريخ و هرمنوتيك فلسفي، ديويد كوزنز هوي، ترجمه فرهادپور، مراد، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1385.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 14:17  توسط ميثم اماني  | 

غزل...

پس مانده‌هاي جان و جسد را كنار زد

در چارچوب صحنه خودش را هوار زد

-«او را رها كنيد در اين اتهام كور»

از متنِ چاهِ يوسفِ يعقوب جار زد

بر تلّي از كرور كرور اتهام رفت

خود را به رسم قصه‌ي منصور دار زد

يك عمر بغض پس زده را در گلو فشرد

با خنده‌هاي خيس خروشيد و زار زد

 

-صحنه سياه‌تر و نمايش سياه‌تر

بازيگرانه زندگي‌اش را به كار زد

آتش گرفت، شعله كشيد و زبانه‌ها

او را به خيل و خيمه ي اين كارزار زد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:37  توسط ميثم اماني  | 

در باب مسؤوليت اخلاقي خشونت

 

«حكومت توتاليتري همواره طبقات را به توده‌ها بدل مي‌كند و جنبش توده‌اي را جايگزين نظام حزبي مي‌سازد، مركز ثقل قدرت را از ارتش به پليس منتقل مي‌سازد و سمت‌گيري سياست خارجي آن آشكارا در جهت سيادت بر جهان است... حكومت توتاليتري چه قوانيني را كه خودش وضع كرده و چه قوانيني را كه علاقه مند به لغوشان نبوده به شدت زير پا مي‌گذارد. اما حكومت توتاليتري نظامي است كه بدون راهنمايي قانون و خودسر عمل نمي‌كند زيرا مدعي است كه به طور اكيد وآشكارا از آن قوانين طبيعي يا تاريخي كه تصور بر اين است كه همه‌ي قوانين موضوعه از آن سرچمه مي‌گيرند اطاعت مي‌كند». «هانا آرنت»

 

به راستي چه عاملي است كه به افراد اين امكان عقلي را مي‌دهد كه با هم‌نوعان خويش با خشم و خشونت رفتار كنند؟ چه مؤلفه‌اي است كه خشونت سيستماتيك را اعمال مي‌كند و كسي كه آن را اعمال مي‌كند با چه پشتوانه‌اي تن به اعمال خشونت مي‌دهد؟

خشونت سازماندهي شده اگرچه در تمامي طول عمر سياسي بشر به صورت‌هاي گوناگون وجود داشته است اما بطور مسلم در سال‌هايي كه سياست به معناي مدرن يكه‌تازي مي‌كرد صورت جديدي يافت. خشونت چونان كارگاهي كه به كارخانه‌اي مجهز و مدرن تبديل شده است، سامان جديدي يافت و در بسياري موارد از بسط و گسترش بي‌سابقه‌اي برخوردار شد. البته آنچه در اين‌جا مد نظر است صرفاٌ خشونت فيزيكي نسبت به انسان‌ها است نه اشكال خشونت مبتني بر ميكروفيزيك قدرت و خشونت –كه وجوه خرد تر سيستم‌هاي سياسي را در بر مي‌گيرد.

در تاريخ معاصر جهان مي‌خوانيم كه در زمانه‌ي بروز و رواج فاشيسم در اروپا و بخصوص در سال‌هاي 1933 تا 1945، ميليون‌ها انسان بي‌گناه در پي صدور فرمان از سوي نظام‌هاي توتاليتر فاشيستي و نازيستي به كام مرگ فرسستاده شدند. آنگونه كه ميلگرام اشاره مي‌كند «اتاق‌هاي گاز ساخته شدند و اردوگاه‌هاي مرگ سر برافراشتند و روزانه با كارايي كارخانه‌هاي توليدي، نعش توليد كردند. اين سياست ضد انساني شايد در ذهن يكنفر پيدا شد اما اجراي آن با چنين ابعاد عظيمي بدون كمك افراد بسياري كه از فرامين اطاعت مي‌كردند ممكن نبود»؛ و اين «اطاعت» و «اطاعت پذيري» چه ابعاد شومي در پي داشت آن‌گاه كه به جنايات نازي‌ها در برخورد با يهوديان مي‌نگريم و يا به بازجويي‌ها و محاكمات مشهور استاليني و ديگر نمونه‌هاي چنين فجايعي كه در زمانه‌ي ما كم نيست.

زماني كه فيلم‌ها و تصاوير سركوب معترضان به نتيجه‌ي انتخابات اخير ايران در شبكه‌هاي اجتماعي اينترنت منتشر شد و مدت‌ها در صدر اخبار جهان قرار گرفت، اين پرسش اساسي و ديرينه‌ي فلسفه‌ي سياسي ملموس‌تر از پيش در فراسوي چشم‌هر ايراني قرار گرفت كه: آيا اطاعت‌پذيري در اعمال خشونت عليه ديگر افراد به سود يك ساخت سياسي، مهم‌تر از قبح اخلاقي اعمال خشونت است؟ و اينكه آيا به بهانه‌ي حفظ يك ساخت سياسي مي‌توان هرگونه عمل خشونت آميزي را مجاز دانست؟

توماس هابز در آستانه‌ي گذار از فلسفه‌ي سياسي كلاسيك به مدرن و از منظر يك فيلسوف سياسي مدرن و درست در زماني كه عدم امنيت و ثبات در انگلستان آغازين سال‌هاي سده‌ي هفدهم ميلادي به اوج رسيده‌ بود و جان شهروندان را با خطرات جدي مواجه ساخته بود، حكم بر ايجاد يك اتوريته‌ي فائق به منظور برقاري نظم و امنيت را داد و البته از منظري محافظه‌كارانه، مسووليت هرگونه‌ اعمال خشونت سازمان‌دهي شده را كه مبني بر اطاعت باشد بر عهده‌ي اتوريته‌اي دانست كه آن را فرمان داده‌است، نه كسي كه عامل اجراي آن بوده. در حكومت‌هاي فاشيستي نيز كه نمونه‌هاي اعلاي آن حكومت موسوليني در ايتاليا و استالين در شوروي و البته نظام نازيستي هيتلر بود، به منظور ايجاد و استيلاي روح ملّي و اراده‌ي جمعي بر فردانيت افراد، حكم بر اعمال خشونت عليه مخالفان نظم موجود داده شد.

در همه‌ي شرايط فوق‌الذكر، اصلي‌ترين عاملي كه در نظر فرماندهان و فرمانبران اعمال خشونت را مجاز مي‌كرد، حفظ نظم و ساخت سياسي موجود بود كه در اين راه دستگاه ايدئولوژيك حكومت‌ها دستاويز‌هاي ذهني فراواني را در توجيه چنين اعمالي براي شهروندان بازتوليد مي‌كرد. به همين ترتيب تبليغات رسانه‌اي گسترده در طبيعي جلوه‌دادن چنين رفتاري و گاه كتمان آن، ابزار ايدئولوژيك در خوري براي اين نوع از توتاليتاريانيسم گرديد. فضاي سياسي خاصي كه چنين فجايعي از دل آن بيرون آمد البته قابل تأمل است. نهيليسم حاصل شده در پي دو جنگ جهاني وگذار فلسفي كساني همچون نيچه و سورل و فيلسوف متأخر، هايدگر، از فلسفه‌ي سياسي كلاسيك كه داعيه‌ي اصلي آن اخلاق و منش افراد بود، بن‌مايه‌هاي داوري‌هاي اخلاقي افراد را در امتزاج با  سرخوردگي‌هاي سياسي و اجتماعي دچار اضمحلال ساخت. چنين تفكراتي را مي‌توان پاسخي دانست به جناياتي كه در طول تاريخ با نام دين و اخلاق اتفاق افتاده بود. اما خشونت در چنين فضايي محصول مدرنيته بود، مدرنيته‌اي كه فضاي فلسفي و رواني افراد را با بحران مواجه مي‌ساخت.

اما فيلسوفان متأخري همچون هابرماس نسبت به چنين انديشه‌هايي واكنش فلسفي نشان دادند. هابرماس كه خود در اتهام‌نامه‌ي دادستان دادگاه‌هاي اخير تهران از همدستان معترضان معرفي شده است، ضمن مبرا كردن روح مدرنيته از اتهام خشونت‌طلبي، وقايع سياسي اروپاي مدرن را محصول انحراف مدرنيته از محور اصلي خود دانست. هابرماس فيلسوف ديسكورس است. ديسكورس هابرماس همان گفتگو است و ايده‌آل ذهني اين فيلسوف مدرن «شرايط ايده‌ال سخن» است. شرايطي كه در آن طرفين گفتگو در فضايي آزاد از هرگونه اعمال خشونت با هم به ديالوگ بپردازند. او انحراف مدرنيته از اين روند را موجب وقايع هولناك قرن بيستم معرفي مي‌كند. به زعم هابرماس اين سيستم و تفكر سيستماتيك افراد است كه جاي زيست-جهان را گرفته است و بحران ايجاد مي‌شود و دوستي جاي دشمني را مي‌گيرد و آنگاه فاجعه به وقوع مي‌پيوندد.

اما آنچه امروز در فضاي سياسي پيش روي ما نهاده شده از پيچيدگي خاصي برخوردار است. در ايران امروز دست كم داعيه‌ي اسلاميت هنوز پابرجاست و دست كم بحراني در معنويت افراد (و شايد عاملان خشونت) ايجاد نشده است. اگر بپذيريم كه اسلام دين خشونت نيست، آنگاه بروز رفتار خشونت آميز يك مسلمان نسبت به مسلماني ديگر، نوعي انحراف از اصل است. تأسف بار آنكه گروهي از افراد بخواهند با ارائه‌ي تفاسيري خاص از اسلام، ديگران را به اعمال خشونت ترغيب و تشويق نمايند و با كشانيدن چالش‌هاي خاص سياسي به ميدان دين وضد نظام اسلامي‌دانستن آن‌ها، مخالفان سياسي خود را مخالفان ديانت و در نتيجه اصل نظام معرفي كنند.

اين امر به مراتب خطرناك‌تر از اعمال خشونت از يك نظام سياسي سكولار است كه داعيه‌ي حكومت ديني را ندارد. آنجا كه سياست و ديانت مرزي نداشته باشند و سرچشمه‌هاي اخلاقي افراد همين ديانت ممزوج با سياست باشد، فرد اگر هم بخواهد اعمال خشونت سيستماتيك را نپذيرد، مفسران اخلاقي دين آميخته با سياست مي‌كوشند جواز اخلاقي مناسبي به نفع خشونت صادر كنند. اين‌جاست كه ممكن است خواست افراد در تعارض با بن‌مايه‌هاي اخلاقي شان- كه همانا ديانت سياسي است –قرار گيرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط ميثم اماني  | 

پيراهن سبز غرق خون شد/ وان سرو خجسته سرنگون شد...

 چه زيبا سروده است مرحوم حسين منزوي سبز پوشان سرخ گل بر پيراهن را كه بر سرزمين از خاك تهي شده مان تابيدند....:

اي غرقه به خون پيرهن سبز تن دوست!

وي بيرق گلگون برافراختن دوست!

چون جامه‌ي پر نور اناالحق زن منصور

اي شاهد بردار شهادت شدن دوست!

گفتيم مگر حرز حفاظش شوي اما

تقدير چنين خواست كه باشي كفن دوست

در لحظه‌ي ديدار تو، هم اشك و هم رشك

زان بوسه‌ي آخر كه زدي بر دهن دوست

از صافي سبز تو گذر كرد -خوشا تو!-

خوني كه فرو ريخت به خاك وطن دوست

بودي تو و ديدي كه چه سيراب شكفتند

آن چار شقايق به بهار بدن دوست

تقدير تو را نيز رقم با خط خون زد

دستي كه ترا بافت به نام حسن دوست

اي جامه‌ي جان گشته ز افلاك گذشته!

اي غرقه به خون پيرهن! اي پيرهن دوست!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:4  توسط ميثم اماني  | 

مقدمه: قدرت، فقه سیاسی و تغییر گفتمان

وقایع اخیر ایران در عین حال که با خون ها و رنج ها و زندان های زیادی همراه بود٬ در تحلیل نهایی٬ امیدوار کننده نیز بود.  این امیدواری را در ادامه ی مختصری که در زیر آمده است به قضاوت بنشینید:

بدون شک آنچه که اتفاق افتاد شکاف درون حاکمیت را به نحو بارزی برای همگان نمایان کرد. این شکاف هم در باز تعریف قدرت که نمودهای نظری و عملی آن را می‌توان زود‌تر از بقیه تشخیص داد و هم در گفتمان‌ فقهی حکومت اسلامی و فقه سیاسی شیعه نمود یافت. در وهله‌ی اول و در ذیل تعریفی که از قدرت سیاسی به همان معنای ساده‌ی «به کار گیری قانونی (و البته گاهی غیر قانونی) زور در جامعه»می‌توان ارايه داد٬ باید به چرخش آشکار و تغییر آرایش بارزی که در طول رقابت‌های انتخاباتی و بطور خاص وقایع پس از انتخابات رخ‌ داد اشاره کرد. در سایه‌ی انتخابات هم خواسته‌های جدیدی مطرح شد و هم افراد و احزاب برای طرح مواضع خود با ابزارها و روش هایی جدید آشنا شدند؛ طرفه آن که توانایی برخی نیروها برای طرح مطالبات واپس زده‌ی مردم در طول سال‌های پس از انقلاب ایران با چالشی عمیق مواجه شد.


دیگر نکته‌ای که در باب قدرت می‌توان اظهار داشت٬ تعریف قدرت به عنوان یک پدیده‌ی سیال سیاسی و به مثابه امری که یک گفتمان را غلبه می‌بخشد است. در خلال وقایع اخیر٬ تمامی ابزارهایی که یک گفتمان برای غلبه‌یافتن خویش به صورت سازمان‌یافته و فراگیر می‌تواند در اختیار داشته باشد٬ اعم از مطبوعات و رسانه‌های دولتی که از تأثیر فراگیر‌تری برخوردار هستند تا نیروهای نظامی و انتظامی و شبه نظامی و...٬ در اختیار یک گروه و جریان قرار گرفت تا با حجم گسترده ای از هجمه‌ی مستقیم و غیر مستقیم٬ رقیب را از گردونه خارج کند. در این میان اما آنچه طرف مقابل که نمی‌توان از حیث انسجام و نوع گفتمان آن را یک‌دست و قابل قیاس با گروه نخست دانست٬ علی‌رغم عدم بهره‌گیری از امکاناتی که رقیب در اختیار داشت٬ توانست خویش را چونان امری فراگیر ارایه نماید که تمام توان سازمان یافته‌ی گروه نخست را به چالش کشیده است.


اما آنچه که در این میان می‌توان انتظار داشت٬ تحولات گسترده‌ای است که در حیطه‌ی فقه سیاسی شیعه حاصل خواهد شد. فقه سیاسی شیعه در تمامی سال‌های پس از وارد شدن مستقیم در حاکمیت و حکومت‌داری٬ با چالشی به گستردگی آنچه امروز با آن مواجه است روبرو نشده بود. برخلاف فقه سیاسی اهل سنت که همواره به دلیل حضور بلند مدت خود در عرصه‌ی سیاست در طول تمامی سال‌های پس از رحلت پیامبر، امر سیاسی و امور مستحدثه را به ضرورت مورد کنکاش قرار می‌داد و در بسیاری موارد از امر واقع پیروی می‌کرد٬ فقه سیاسی شیعه همواره کوشیده بود تا آرمان‌گرایی خود را حفظ کند- هرچند که در بسیاری موارد از این آرمان‌گرایی تخطی کرده بود. اما در این مرحله‌ی حساس از فقه سیاسی شیعه٬ در فضایی که مدت‌ها از طرف علمای درون حاکمیت بحثی جدی در باب رابطه‌ی میان مردم و حاکم یا حاکمان و رابطه‌ی میان حق و وظیفه و دیگر مفاهیم سیاسی و فقهی در نگرفته بود٬ شاهد بروز مباحث حایز اهمیتی در این باب هستیم.


به عنوان کسی که در تمامی دوران تحصیل به نوعی شاهد تحولات سیاسی معاصر ایران بوده و دغدغه‌ی نظری گذار به توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور را دارد٬ مواجهه‌ام با وقایع امروز ایران امیدوارانه است و تمامی آنچه که در حال اتفاق است (چه آنچه به اختصار عنوان شد و چه همه‌ی آنچه خود می‌دانید و در این مختصر بیان نشد) در مجموع موجب خوشبینی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط ميثم اماني  | 

رضا براهنی و چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی

متن زیر از رضا براهنی است که در ادوار نیوز منتشر شده بود:

آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، "ندا"، سروشِ جهانی ناشناس"، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.

گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته می شدند. و ناگهان "ندا" روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از "داوینچی" از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود "ندا" هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی "الهی" آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.

تورنتو 6 تیر 1388

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:1  توسط ميثم اماني  | 

دیری با من سخن به درشتی گفتید/ خود آیا به دو حرف تاب تان هست؟

آنجا که عشق غزل نیست/ که حماسه ای ست/ هر چیز را/ صورت حال/ باژگونه خواهد بود/  زندان/ باغ آزاده مردم است/ و شکنجه و تازیانه و زنجیر/  نه وهنی به ساحت آدمی/  که معیار ارزش های اوست/ کشتار تقدس و زهد است و / مرگ/ زندگی ست/ و آن که چوبه دار را بیالاید/ با مرگی شایسته پاکان/ به جاودانگان / پیوسته است/ آنجا که عشق/ غزل نه حماسه است/ هر چیز را/  صورت حال/ باژگونه خواهد بود/ رسوایی شهامت است و/ سکوت و تحمل ناتوانی/ از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید/ دیری با من سخن به درشتی گفتید/ خود آیا به دو حرف تاب تان هست؟/ تاب تان هست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:28  توسط ميثم اماني  | 

از هيچ


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:30  توسط ميثم اماني  | 

آرش و مقام سوم یوروویژن، کوته نوشتی در جهانی شدن فرهنگ

فرهنگ از اولین اموری است که هم جهانی شدن را ضروری می کند،  هم از جهانی شدن تاثیر می پذیرد و هم آن را با سرعتی ورای تصور مخالفان آن و چپ-گرایانی که جهانی شدن را یک پروژه و برساخته ی استعمار در اشکال جدید می دانند، به پیش می برد. فرهنگ یک پدیده ی سیال است  و  همین خصیصه است که مرزها  و محدوده ها را  از حریم نقشه های تقسیمات سیاسی جهان فراتر می برد.

کمرنگ شدن مرز ها و محدوده ها اولین مساله ای است که مترتب از جهانی شدن است و این آرش هم از نمود های بارز چنین مساله ای است.

آرش، خواننده ی ایرانی تبار، مقیم  سوئد، از سوی جمهوری آذربایجان در مسابقات آواز سالیانه ی اروپا (یورو ویژن)شرکت کرده بود. گویا شب گذشته در همین بالا سر کشورمان و در مسکو  این خواننده ی ایرانی تبار توانسته مقام سوم را در این دوره ی رقابت های آواز که از معتبر ترین مسابقات آواز اروپاست کسب کند!

در  این رابطه اولین مساله ای که ذهن مرا مشغول کرده، جهان چند فرهنگی معاصر است.  یک ایرانی دور از وطن در سوئد از مسابقات یوروویژن سر درمی آورد،  آن هم از سوی یک کشور سوم  (جمهوری آذربایجان ) و البته با استقبال هم روبرو می شود و در میان ۴۴ کشور اروپایی اجرای آواز مشترک اش با آیسل آذربایجانی مقام سوم را کسب می کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط ميثم اماني  | 

گسست، وبلاگي كه دود مي‌شود و به هوا مي‌رود...

از اوايل سال 84 تا چند ماه پيش وبلاگ گسست را راه‌اندازي كردم و به صورت جسته و گريخته دغدغه‌هايم را با ديگران در ميان مي‌گذاشتم كه بالاخره واقعيت مدرني به نام "هك" دامان گسست را گرفت. و باز آن جمله‌ي ماركس مثل پتك بر سرم كوفته شد كه: هر آنچه كه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود....

نمي‌دانم دليل اصلي اين هك شدن چه بود. با هكر كه E.mail اش را هم داده بود مكاتبه كردم و نوشت كه  هك كردن گسست مرتباًاز طرف كسي به او پيشنهاد مي‌شده!! من كه باور نكردم و اين را گذاشتم به حساب بي احتياطي خودم.

البته در بادي امر چندان هم ناراحت نشدم و همين را بهانه‌اي كردم براي خداحافظي هميشگي با وبلاگ نويسي، اما بعد از چند ماه ديگر تاب نياوردم و بازجست را برقرار كردم و بعد از اينكه به دنبال مطالب پيشين گسست بودم تازه فهميدم كه چقدر مشكل است كه مطالب را دوباره پيدا كنم و البته به ترتيب همان تاريخ‌هاي قبلي دوباره اينجا بگذارم!

مساله‌ي ديگر هم اين مهم بود كه نظرات ارزشمندي كه دوستان نوشته بودند هم ديگر قابل بازگشت نبود و اين البته از همه دردناك‌تر و تاسف آورتر است.

شناساندن يك وبلاگ جديد به موتور‌هاي جستجوگر هم از آن مساله‌هاست!

حالا كه تا حدودي دردسر‌ها كمتر شده و بعد از اين فرصت‌هاي بهتري براي نوشتن فراهم مي‌شود اميد وارم اين رويه‌ي شوم بحث نظري را كمتر در اين وبلاگ طرح كنم و به توصيه‌ي دوستان، "وبلاگي" بشوم (البته اگر بتوانم!).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:10  توسط ميثم اماني  | 

اقتدار سیاسی و سیاست در معنای امروزین

1. یک سرباز، خود را مجاز به اعمال خشونت در برابر شهروندی می داند که طی حرکتی اعتراض آمیز به خیابان آمده است و صرفاْ  حقّي را که گمان می کرده از آن برخوردار است، مطالبه می کند.

2. پسر بچه‌ای با برادر کوچکترش دعوا مي كند و پدر یا مادر، او را به خاطر این عمل، تنبيه مي‌كند حال آنکه ممکن است حق با آن پسر بچه بوده باشد.

3. در "بزرگراه گمشده" اثر "دیوید لینچ" جمله مواجه می شویم: "این قانون لعنتی برای رعایت کردنه!". این جمله از زبان مردی بسیار خشن و البته به تعبیری خلاف کار (ادی/دیک لورانت) بیرون می آید که در فیلم مزبور نماد خشونت بی حد و حصر است، خطاب به مردی که فقط مرتکب خلاف رانندگی شده است (البته پس از کتک زدن او تا حد مرگ!).

4. فرمان روایی/اتوریته (Authority) از مباحث بنیادین در بحث از سیاست، مدیریت،  روان کاوی و... در جهان مدرن است. همان که به سرباز/ پسر بچه/ پدر/ مادر/ ادی و... حق اعمال خشونت علیه دیگری را اعطا می‌کند. همان که من و شما هم ممکن است بار ها در زندگی از آن بهره جسته باشیم و یا بهره‌گیری دیگری از آن را علیه خودمان یا دیگری دیده باشیم. اتوریته ممکن است ناشی از قانون باشد، یا بر اساس برتری سنی، ممکن است ناشی از تفوق علمی یک اندیشه باشد و یا ناشی از ایمان و... .

خشم آشيل اثر پيتر پاول رابينز

5. آیا فرد، آنگاه که خشونت مشروع (خشونتی که توسط اتوریته، مشروع دانسته شده است) را به کار می‌گیرد، دچار عذاب وجدان می‌شود؟ آیا فرد در حین اقدام به آن، اعمال خشونت را حق و یا تکلیف خود می‌داند؟ حدود اطاعت من و شما از اتوریته تا کجاست؟ ما به کدام نوع از انواع اتوریته پایبندی بیشتری داریم؟ آیا در پاسخ به این پرسش که: "چرا علیه او مرتکب خشونت شدی؟" صرفاْ این پاسخ که "به وظیفه‌ام عمل کردم" و یا این که "این اقدام من کاملاْ بر اساس قانون بوده" قابل قبول است؟ آیا این پاسخ ها صرفاْ توجیه خشونت طلبی نوع انسان نیست؟ و این که آیا همه ی انسان ها در موقعیتی که از حق مشروع اعمال خشونت برخوردارند، خود را مجاز به استفاده از آن می‌دانند؟

6. روسو انسان را ذاتاْ موجودی نیک می داند که اجتماع او را به انحراف کشانیده است و هابز (پیش از روسو) انسان را گرگ انسان می نامد.

7. اما نوع ديگري از اعمال خشونت را نيز مي‌توان متصور شد: اعمال خشونت مردان عليه زنان در خانواده و در محيط خانه. در عرصه‌ي نظري سياست مورد 2 از موارد فوق، امري است مربوط به حوزه‌ي خصوصي (يا شايد "هنوز" مربوط به حوزه‌ي خصوصي) اما مورد 6 كه اعمال خشونت عليه زنان است ديگر مربوط به حوزه‌ي خصوصي نيست. در رهيافت‌هاي علمي سياست ديگر مسأله اعمال خشونت عليه زنان كه خشونت خانگي يكي از موارد آن است از مرز حوزه ي خصوصي فراتر رفته و وارد حوزه‌ي عمومي شده است.

8. مرزهاي نظري و عملي سياست در جهان امروز ديگر مرزهاي سنتي رابطه‌ي فرد و دولت نيست. مدلول سياست امروز ديگر صرفاً  قدرت در معناي سنتي‌اش نيز نيست. به همين ترتيب مفاهيمي كه در ارتباط با سياست هستند نيز نياز به بازتعريف درخور و شايسته‌اي دارند و باز به همين ترتيب است كه عمل سياسي و تصميم سازي سياسي نيز نياز به باز‌تعريف در رابطه با سياستي دارد كه امروز از حيث مدلول،متكثر شده‌است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:7  توسط ميثم اماني  | 

در روزمره گی،هیچ کس خودش نیست

این جمله را از هایدگر امانت گرفته ام تا جمله ی دیگر بیاورم از ریچارد گات که گفته بود :«کنفرانس علمی درباره نیچه برپا می کنید و مردم مانند کنسرت راک هجوم می آورند.نگاهی به یکی از کتاب فروشی های تخصصی می اندازید و می بینید رساله های دکتری درباره ی نیچه از در و دیوار می بارند."نیچه برای مبتدیان" اکنون در دست است."نیچه ی رمان نویس" در معرض فروش است.تی شرت نیچه با برخی از جملات قصاراو اخیرا به بازار آمده». (ریچارد گات.مجله مدرسه.ش۴)

حالا نگاهی بیاندازیم به متن مجله ها و سایت ها و وبلاگها و جلساتی که در همین تهران خودمان بر گزار می شود و خیل عظیم مکاتب و واژگان و نا م های فلاسفه و متفکران اروپایی و امریکایی که به همان ساده گی که آمده اند نمی روند.در محاورات روز مره مان جا خوش می کنند،به دوستمان از دلهره ی اگزیستانسیالیستی مان می گوییم ،با مادرمان که عمدتا در آشپز خانه است از انتقادات دوبوار و هابرماس و فمینیسم داد سخن می دهیم و به پدری که بر سجاده اش مشغول به مناجات است ،نقد های فویر باخ و راسل وسارتر و...بر مذهب را تحویل می دهیم. با فرض این که برداشت هایی که از نظریات این متفکران داریم مبتنی بر مطالعه ی عمیق و فهم آثار آن ها است ،پرسش من این است:مشکل مان حل می شود؟

ما در تعاملات روزمره خویش ، چه قدر "خودمان" هستیم؟وقتی می گویم خودمان، منظور وجود شخصی مان است با تمام پیش زمینه های تاریخی و زیستی و تاثیرات ساختاری که از محیط و جامعه و فرهنگ مان گرفته ایم.اگر بنا را بر گسستن از آنها گذارده و در مسیر برگذشتن مان تمامی آن ها را به کنجی افکنده ایم،پرسش دیگرم این است:از آن ها بر گذشته ایم یا صرفا و در حال حاضر آنها را به فراموشی سپرده ایم؟در فرا فکنی به سر می بریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:56  توسط ميثم اماني  |